()
     {}
       []   
داش آكل
     {}
    ()


آرشيو

Monday, May 08, 2006
#:-)=
انکار نمی کنم که بعضی وقتا دیوونه دیدنت میشم. دلم میخواد کنارم باشی و باهام حرف بزنی و برام بخندی. شیطونی کنی و سر به سرم بزاری.
انکار نمی کنم که وقتی میبینمت حسی رو دارم که با هیچ دختر دیگه ای تجربه اش نکردم. یه دلشوره. یه اضطراب و هیجان غیر معمولی.
انکار نمی کنم که حرفایی رو برات می زنم که معمولا برای هیچ کس نمی زنم. و چیزایی رو ازت می شنوم که از هر کسی نمی شنوم.
انکار نمی کنم که جوری دوست دارم که کسی رو دوست نداشتم. نمی خوام بگم بالاتر یا پایینتر. فقط یک جور خاص. بدون شباهت به هیچ کس دیگه.
انکار نمی کنم که کلی طول می کشه اگه بخوام ازت جدا شم. چون کار راحتی برام نیست.
ولی...
اینو بدون که من همیشه به تو فکر نمی کنم. چون اصلا یاد نگرفتم که همیشه ذهنم رو به کسی اختصاص بدم و واسه اون قرقش کنم.
اینو بدون که نمیتونم به این فکر کنم که اگه یه نفر خیلی بهم وابسته شه باید چیکار کنم. راستش اینه که من می ترسم از اینکه ببینم یکی خیلی زیاد بهم وابسته بشه و لگد هایی هم که هر از چند مدتی یکبار میندازم واسه همینه که کسی به گرمای من وابسته نشه و توی بغلم خوابش نبره. شاید به خاطر اینه که خودم به جز به اونایی که از بچگی عادت کردم که همیشه بهشون وفادار بمونم و دوستشون داشته باشم از ته دلم به هیچ کس تا حالا اینقد وابسته نشدم که نتونم دوریشو تحمل کنم. دقت کن. هیچ کس. شاید به خاطر اینه که هیچ وقت دلم نمیخواد تعداد آدمایی که حاضرم واسشون همه کار بکنم بیشتر از همینایی بشه که همین الان هستن. و از اون بدتر آدم جدیدی بیاد که شاید در یک حالت بخوام بین دوتاشون یکیشو انتخاب کنم چون اون لحظه مرگمه و دلم نمیخواد بمیرم. پس هیچ وقت تلاش نکن که توی اون دسته بری چون تا حالا هیچ کس به اون دسته نگاه هم نکرده. دقت کن. هیچ کس.
اینو بدون که من توی حال زندگی می کنم. خیلی راحت گذشته رو فراموش می کنم و به آینده هم اعتماد نمی کنم. اگه میتونی توی حال زندگی کنی و تا حال اجازه میده با من زندگی کنی این کار رو بکن. ولی باید یاد بگیری ( اگه بلد نیستی ) که گذشته رو فراموش کنی و به آینده اعتماد نکنی.

یکی بود یکی نبود. چهار تا آدم بودن به اسمای همه کس و هیچ کس و یه کس و هر کس. هر کس منو میشناخت و شایدم دوست داشت باهام دوست باشه. اما همه کس جرات اینو نداشت که به آدم خشکی مثل من نزدیک شه. یه کس جرات بیشتری داشت و کم کم باهام صمیمی شد. ولی هیچ کس نمی دونست که نمیتونه پاشو توی منطقه ممنوعه بزاره و یه کس اینو بهش یاد داد که شرایط رو بهتر بدونه.

نوشته شده در ساعت  8:36 AM
2 BaBoooo ~~~ BaBoooooooooooo ~~~ BaBoooo
.......................................................................................
Saturday, May 06, 2006
#:-)=
L...

نوشته شده در ساعت  1:51 PM
1 BaBoooo ~~~ BaBoooooooooooo ~~~ BaBoooo
.......................................................................................
Friday, April 21, 2006
#:-)=
آن کیست کز راه کرم با من وفاداری کند
در حق بدکاری چو من یکدم نکوکاری کند
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی
وانگه به یک پیمانه می با من وفاداری کند
پشمینه پوش تند خوی از عشق نشنیده است بوی
از مستیش رمزی بگوی تا ترک هشیاری کند
زان طره پر پیچ و خم سهل است اگر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم آنکس که عیاری کند
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

نوشته شده در ساعت  9:20 AM
0 BaBoooo ~~~ BaBoooooooooooo ~~~ BaBoooo
.......................................................................................
Thursday, April 20, 2006
#:-)=
وقتی که می خواستم
ازپیش تو برم
پیش هزاران چشم
تو گریه می کردی
می گفتی با حسرت
دیگه بر نمیگردی
گفتم که عمر این سفر کوتاه کوتاهه
گفتی که عشق من همیشه با تو همراهه
گفتم مبادا جای من را دیگری گیرد
گفتی که منتظر نشستن بهترین راهه

نوشته شده در ساعت  4:12 PM
0 BaBoooo ~~~ BaBoooooooooooo ~~~ BaBoooo
.......................................................................................
Saturday, April 15, 2006
#:-)=
بردی از یادم
دادی بر بادم
با یادت شادم

دل به تو دادم
در دام افتادم
از غم آزادم

دل به تودادم، فتادم، به بند
ای گل بر اشک، خونینم، مخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز

چه شد آن همه پیمان؟
که از آن گل خندان
بشنیدم و هرگز
خبری نشد از آن

کی آیی به برم
ای شمع سحرم
دست افشان قدحی
بنشین تاج سرم
تا از جان گذرم

...

نوشته شده در ساعت  6:44 PM
0 BaBoooo ~~~ BaBoooooooooooo ~~~ BaBoooo
.......................................................................................
Friday, April 14, 2006
#:-)=
دوباره آتیشم زدی! بازم مثل دیوونه ها شدم. تازه داشتم عادی میشدم. مثل همه آدما. به زندگیم عادت کرده بودم. شبها فقط می خوابیدم. فکری نداشتم. فقط یک خواب واسه بازگشت قوای جسمی. الان دیگه کمتر پیش میاد که بدون فکر باشم و راحت بخوابم. فر نمیکدرم که هنوز اینقدر مهم باشی واسم. ولی هستی. و این چیزی نیست که من بخوام یا نخوام. این همیشه هست. با وجود من بوده و بعد از این همه مدت هنوز عوض نشده. فقط به قولت توی مدتی که باید عمل کن. منم سعی می کنم آروم تر بمونم و زیاد مثل الان سر ریز نشم. منم باید صبرم رو امتحان کنم. نه؟

نوشته شده در ساعت  5:45 PM
0 BaBoooo ~~~ BaBoooooooooooo ~~~ BaBoooo
#:-)=
در ازل پرتوی حسنش ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

نوشته شده در ساعت  5:09 PM
0 BaBoooo ~~~ BaBoooooooooooo ~~~ BaBoooo
.......................................................................................
Sunday, August 21, 2005
#:-)=
آخه چرا همه بلاها باید سر من بیاد ؟

نوشته شده در ساعت  4:26 PM
0 BaBoooo ~~~ BaBoooooooooooo ~~~ BaBoooo
#:-)=
مرا عشق رویت دیوانه کرده
میان کوه و دشت آواره کرده
یارم مشکل پسند است
یارم مشکل پسند است
مشکل پسند است
مشکل پسند است
مشکل پسند است
...

نوشته شده در ساعت  4:19 PM
0 BaBoooo ~~~ BaBoooooooooooo ~~~ BaBoooo
.......................................................................................
Monday, January 17, 2005
#:-)=
اینجوزی بهتره
دیگه به خاطر نظرایی که داده شده اینجا نمیام.
فقط وقتی میام که بخوام بنویسم.

نوشته شده در ساعت  9:16 AM
0 BaBoooo ~~~ BaBoooooooooooo ~~~ BaBoooo
.......................................................................................
Saturday, January 15, 2005
#:-)=
تلفن خیلی خوبه چون باعث میشه اگه کسی باهات کار داشته باشه بتونه باهات تماس بگیره.
به سوی جامعه ای متمدن تر!

نوشته شده در ساعت  8:56 PM
0 BaBoooo ~~~ BaBoooooooooooo ~~~ BaBoooo
.......................................................................................
Thursday, January 13, 2005
#:-)=
بالاخره همونطوری شد که فکر می کردم و ازش می ترسیدم.
یک برنامه فشرده بدون جا واسه تنفس. یکی دو روز اهمال و کم کاری. حالا دیگه غیر ممکنه بتونم به تاریخ هایی که باید پروژه ها رو تحویل بدم برسم :((
بیچاره شدم رفت

نوشته شده در ساعت  10:09 PM
0 BaBoooo ~~~ BaBoooooooooooo ~~~ BaBoooo
.......................................................................................
Tuesday, January 11, 2005
#:-)=
امروز رفتم واسه تدریس یه جایی حرف زدم.
هنوز نمی دونم درس دادن رو بیشتر دوست دارم یا تحقیق یا کار یا پول در آوردن یا مشاوره.
هر کدومش قشنگی های خودشو داره. باید همه رو امتحان کنم. ببینم واسه کدوم ساخته شدم. یک برنامه درست و حسابی هم واسه درس خوندن و تز و این حرفا باید بنویسم که آخر کار نبینم جا تر هست و از بچه خبری نیست.
از .... و .... و ... و ..... هم بی خبرم و دلم میخواد ببینمشون یا باهاشون صحبت کنم. .... رو هم این بار که رفتم شیراز نشد درست و حسابی ببینم. فقط یک دیدار کوتاه. .. خونم افتاده شدید.

نوشته شده در ساعت  1:37 PM
0 BaBoooo ~~~ BaBoooooooooooo ~~~ BaBoooo
.......................................................................................
Thursday, January 06, 2005
#:-)=
()
بخشنده
علاقه مند
خونگرم
حامی
مصمم
وفادار
متعصب

برنج
عسل
حبوبات
انگور

اینا رو رو لیوان تازم نوشته

نوشته شده در ساعت  1:08 PM
0 BaBoooo ~~~ BaBoooooooooooo ~~~ BaBoooo
#:-)=
در کمال احتیاج از خلق استغنا خوش است
با دهان تشنه مردن بر لب دریا خوش است
مردم تا یادم اومد اینو!

نوشته شده در ساعت  11:57 AM
0 BaBoooo ~~~ BaBoooooooooooo ~~~ BaBoooo
.......................................................................................
Wednesday, January 05, 2005
#:-)=
اوه اوه
چه گرد و خاکی گرفته اینجا. سه ماه طول می کشه تا بشه تر و تمیزش کنم. خوب حالا به هرصورت. سلام وبلاگ عزیزم.
خیلی وقت میشه که بهت سر نزدم. تو این مدت کنکور قبول شدم، درس پاس کردم، سمینار پیچوندم، آدمای تازه دیدم و الان هم که پروژه فوق باید جمع کنم.
میخوام برم سر کار احتمالا. محیطش خوبه. لا اقل واسه من که رفیقام اونجان. امروز یه لیوان گرفتم که کلی باهاش حال کردم. از این لیوانای ماه های سال. دو تا چایی هم بدون اینکه بشورمش توش خوردم. احتمالا دیگه الان باید تمیز شده باشه. تا اول بهمن کار زیاد سرم ریخته. چند تا پروژه هست باید جمع کنم مال ترمهای پیش. واسه 29 دی هم باید سمینار بدم.ولی بعدش زندکی یکم شیرینتر میشه.
سه تا قند سفید : یکیشون بدون اینکه چایی آلودش کنه میره تو دهن و آب میشه. یکی توی چایی زده میشه و بعد باز هم مکیده میشه و خورده. آخری هم توی چایی میفته و ذره ذره اش توی قعر سیاهی ناپدید میشه ولی نمیذاره بمکندش.

نوشته شده در ساعت  4:02 PM
0 BaBoooo ~~~ BaBoooooooooooo ~~~ BaBoooo
.......................................................................................
Sunday, April 25, 2004
#:-)=
i write because i am here and must write something

نوشته شده در ساعت  1:47 PM
0 BaBoooo ~~~ BaBoooooooooooo ~~~ BaBoooo
.......................................................................................